فرسا خانجانی
کفش هایی که پشت در خانه ات دراز کشیده اند
پاسبانهای خوبی نیستند
شبی که با سینی چای بالای سرم ایستادی
از گوشه ی لب پریده ی نعلبکی
لبخند داغ تو را سر کشیدم
تو سوی چشمهایت را کم کردی
واتاق در تاریکی فرو رفت
من تا صبح روی پله های آن خانه ایستادم
آنقدر که پاهایم در گیوه ی گلدار شکوفه داد
درست مثل روزهایی که
سرت را مثل گل سرخ گذاشتی لای کتاب
وسالها بعد صورت خشکیده ات افتاد!
فرسا خانجانی
پاسبانهای خوبی نیستند
شبی که با سینی چای بالای سرم ایستادی
از گوشه ی لب پریده ی نعلبکی
لبخند داغ تو را سر کشیدم
تو سوی چشمهایت را کم کردی
واتاق در تاریکی فرو رفت
من تا صبح روی پله های آن خانه ایستادم
آنقدر که پاهایم در گیوه ی گلدار شکوفه داد
درست مثل روزهایی که
سرت را مثل گل سرخ گذاشتی لای کتاب
وسالها بعد صورت خشکیده ات افتاد!
فرسا خانجانی
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ ساعت 14:10 توسط شورای سردبیری انجمن شاعران مازندران
|