ماه روی رخت خواب _ تو،
افتاده بود _ کوچه،
زیر پای در
_ در باز شو،
ماه بگذار بیاید بیرون ماهم
#
مرا شاهدی چون تو بایدی،
که دست بیاویزد_
به گردنم.
کف دستم را ردی میکنم _ جای کفشهایم، و تو می توانی :
_ فرض میکنم پرنده ای جای بالش روی کوچه افتاده.
_ اصلا میتوانی فرضیه ی کله پاشدنم را،
که روی کف دستم راه می آیم_
در لوله های آزمایش ببندی.
#
از هم اکنون حادثه ای می افتم
از هم اکنون حادثه ای که حادثه
فاجعه از هم اکنونی سر به راه انداخت که تو از کنارم نیستی وکسی برایم دست_
تکان نمیداد تو را
#
توی پرانتز:
پدر دستش به دهان مادر میرسید و مادر می رسید و هی پخته تر میشد،
آنقدر که برای چیدنش باید آرامتر دست میبردی پدر.
روی جناق سینه ی مادر دو شیر میجوشید،
شیری نر_ شیری ماده
شیری خط،
شیری، شیر توی شیر شد این شعر.
پدر هر وقت سکه می انداخت، خطی روی پیشانی مادر_ پیرتر می افتاد از سکه.
ما هم خط اش را نمیخواندیم و شیر مادر را میخوردیم.
پدر خط اش آنقدر خوب نبود_ که خیلی،
از خط های این شعر شیر تو شیر زودتر،
از سکه افتاد.
و البته روی سکه همیشه شیر میجوشید.
#
و من چون این احوال بدیدم،
به سیاق کودکی های پدرجدم_
گریه بانگ زدم:
انالشیرم را میخواهم_
انت خط میدهی.
و چون وقعی به گریه بانگهایم نمیگذاشتند، خودم را از دار و ندارم آویزان کردند،
سنگ زدند
سنگ
سنگ زدند
مادر زنی بود _
سخت کودک آور
و چون این احوال بشنید،
جزعی نکرد، تنها خود را روی رخت خواب به انتظار سکه ای دیگر انداخت_
سکه ای با تنی چون سیم سپید،
و از رخت خواب آنشب ماه میجوشید.
مادر قرارهای مداری با پدر میچرخید
وکوچه جز جای بال شیطانک، پرنده ی کوچک، مثل همیشه خالی تر از آن روز بود.
توی پرانتز:
فرشتگان خدا در انجام امر الهی به دنبال طنابی به حرکت در آمدند که،_
پدر و مادر در جستجوی بستری برای تقسیم گناه خود.
پدر سکه ای و از پهلوی چپش تکه ای افتاد روی کنار زمین.
و قرارهای مداری است که با پدر میچرخد،
قرارهایی که من در این متن تعیین کرده ام.
#
بین ما قراری نبود، اما قرارمان هم این نبود
و من برعکس تو به سیاق پدرجدم میخندم_
توی پرانتز پدر این را می گفت:
ماهم افتاده بود روی رخت خواب، در باز شو
ماه! بگذار بیاید بیرون ماهم،
مرا شاهدی چون تو بایدی_
بایدی شاهدی مثل تو بایدی_ مثل تو چون تو شاهدی بایدی
همچو تو شاهدی، مثل تو چون تو شاهدی بایدی، همچو تو شاهدی
#
توی پرانتز:
با نوک خودکارت بند من نشو، پدری که از اواسط این متن میرقصد،_ در آمده ام.
هنوز توی کوچه رد رقصیدن پدر را،
روی دست میروم.
در هستی لحظه هایی هست که هیچ کس توی کوچه نیست، جز جای بال شیطانک پرنده ی کوچک.
#
توی پرانتز:
سعی کرده ام در این متن،
چشمان معشوقه ام را به سبک شاعران خراسانی سرمه کشیده باشم،
و همینطور که چشمان معشوقه ام را _
به سبک شاعران خراسانی_
سلطان غزنوی نشسته باشد، کنار جوی و طرف گلزار.
و شاعر قصیده ای دیگر را چیده باشد دسته گلی به آب دهد:
_ نشسته ای کنار من، و روی سرمان قند را توی دلم آب آورده است تورا.
_ دوشیزه ی به سبک خراسانی!؟
_ رفته است تا چیده باشدش سلطان غزنوی به دست شاعر_ یک،
_ دوشیزه ی به سبک خراسانی،
_ رفته است تا دو...
_ دوشیزه ی به سبک خراسانی،_ سه تا نشود بازی نمیکند، سلطان با تو شاعر با کلمه،
در رخت خوابی که از آن ماه میجوشد
#
پدر هیشه توی پرانتز حرف میزد_ میرقصید_ میخندید،
و ادبش آنقدر مآب بود،
که به اندازه تمام ویرگول ها مکث میکرد ،
و پشت تمام سوال ها خم میشد و نقطه ای زیر پایش میگذاشت.
پدر هیچ وقت صف را به هم نمیزد و به نوبت_
فعل را با فاعل اشتباه نمیکرد مفعول را.
و هر وقت نقطه ای پیش پایش سبز میشد سریع سر میخورد سر سطر.
تنها من گاهی_
در این متن، پدرم را در آورده ام
بیرون پرانتز_ روی دست می آید که یعنی:
مرا شاهدی چون تو بایدی.
پدر یعنی هایش را،
و به عبارت دیگرهایش را...، بیرون پرانتز میکشید_
و همیشه حرف اصلیش را توی پرانتز میزد_
جیغ _ داد،
و این خیلی به چاک قبای سلسله ی سلاطین دوخته است.
#
بیرون پرانتز:
در زبان فارسی، همیشه چند نقطه و به عبارت غیره هست، که پدر یعنی هایش را غورت دهد.
تو یعنی بودی_
و همیشه چند سانتی متر بالاتر از کلمات،به ذهن پدر خطور میکشیدی.
و پدر دستش نمیرسید که بگیرد عنان تو.
پدر یعنی ی چیزهای زیادی را_
و حتی میدانست ،
یعنی چه؟
پدر در آمده ام را،
سر همین خط_
به پرانتز میکشم و سر خط:
_ مرا شاهدی چون توی بایدی_ بیرون پرانتز_
پدر میشوم.
#
کز داده ام پشت دیواری که به در پا نمیدهد.
دانه دانه اگر آجرهای این دیوار بریزد روی سرم،_
حروفش پاک میشود از ذهنم دیوار_
و آنوقت هیچ دیواری به اندازه دیوار من نیست به اندازه ی دیوار من.
این خانه سقف ندارد و ماه روی رخت خواب من می افتد_ کوچه زیر پای در.
بلند میشوم و تمام هیبتم از سقف قد میدهد.
با نوک خودکارم،
جیغ و داد پدر را از چند خط قبل،
روی این خط میکشم_
جیغ _ داد
سکوت در حنجره ام منفجر میشود_
حرکت جوهری جیغ،
و حروف بی که به هم وصل باشند،
از مجاری خودکار بیخود،
کار افتاده اند.
کلمات _ کلمات جر خورده
کلمات_ کلمات قاتی پاتی
قاتی،پاتی،کلماتی_
جادو_ جادو،جن زده است در صفحه،
فوت کنید_ داغ است...
#
پدر یعنی هایش خیلی یعنی_ ، یعنی خیلی بود.
و همیشه آنها را لای زرورق میگذاشت توی قاب عینکش.
پدر همیشه با یعنی هایش میدید و گاهی با بلند ترین انگشت،
یعنی هایش را از نوک بینی بالا میکشید.
و آنقدر یعنی هایش خیلی_
که کلمات کوچک،
و به عینکش نمی آمدند.
#
نامت را سر سکه نوشته ام
روی خط_
سکه ای با تنی چون سیم سپید
لای هفت پارچه
در صندوق سینه ی مادر
و البته روی سکه همیشه شیر میجوشد.
نامت نوک زبان من است
و حرف حرف
کلمه کلمه
زبانم آتش میگیرد.
سید کمال نصر