"سلمان هراتی"

نه دارم مهربانی های هابیل
نه بغض و بخل بی پایان قابیل
تمام حاصلم مشتی ترانه ست:
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل

"سلمان هراتی"

میثم متاجی ،یادداشت

درج در روزنامه جام جام

شاعر، درخت و روشنايي


نويسنده: ميثم متاجي*

شاعران معاصر را در يک نگاه کلي مي توان به دو دسته تقسيم کرد؛ ابتدا شاعراني که متاثر از رويدادهاي اجتماعي و سياسي اند و سپس شاعراني که جداي از اين تاثر به جهان شاعرانه خويش مي پردازند و آثارشان را خلق مي کنند.
 کيوان ملکي از شاعران گروه دوم است، شاعري عاطفه محور که درونمايه اشعارش از دل طبيعت و زيست شاعر به دست مي آيد.
 رومن ياکوبسن، زبان شناس مشهور روس و نظريه پرداز ادبي معتقد است: «نقش عاطفي زبان جهتگيري پيام به سوي گوينده است. زبان در اين کارکرد خود شکلي از احساس گوينده را به وجود مي آورد، حال تفاوتي ندارد که واقعا بخواهد آن احساس را داشته باشد يا در پي وانمود باشد. او معتقد است که نقش صرف عاطفي زبان در حروف ندا تظاهر مي يابد. مانند «اي واي» اين همان نقشي ست که مارتينه حديث نفس مي نامد.»
 کيوان ملکي در مجموعه شعر «دنيا فقط به ديدن تو مي ارزيد» که توسط انتشارات فصل پنجم بتازگي روانه بازار کتاب و محافل ادبي شده است، عاطفه را اساس و اصلي ترين عنصر شعرساز خود قرار داده که با بهره گيري از زباني ساده از محور زبان عادي خارج شده و به زبان شعر دست مي يابد. گاهي از صنايع ديگر شعري همچون ايماژ و مجاز نيز خبري نيست و شعر در پيوندي از زباني ساده و عاطفه حادث مي شود.
 
 عاطفه سوار بر نوستالژي
 تعريف نوستالژي در مقدمه کتاب جهالت اثر ميلان کوندرا چنين آمده: «خواستن گذشته، خواستن کودکي از دست رفته يا عشق اول.»
 شعر بيوگرافي اولين شعر مجموعه هست که سرشار از نوستالژي شاعر است و روايتي از کودکي شاعر آغاز و به اکنون او پايان مي يابد.
 
 عاطفه و عشق
 کيوان ملکي مانند بسياري از شاعران معاصر نگاه ويژه اي به عشق و عاشقانه سرودن دارد. اگر در کليت استراتژي شاعر در برخورد با عشق نوآوري خاصي ندارد اما در محور عاطفه مندي اثر کمک زيادي مي کند.
 نمونه اول: سر به سرم نگذار / ماه من / قرص شو / آرامم کن. صفحه 8
 نمونه اي ديگر: چراغ بر مي دارم / به کوچه / به خيابان مي ريزم / دير کرده / صدايي که آرامم مي کند. صفحه 24
 
 عاطفه مندي در محور غم و شادي
 با نگاه به اشعار و بسامد واژگان مي توان گفت کيوان ملکي شاعري آرام و روشن است و وجه شادي غالب بر اندوه و غم در اشعارش حضور دارد. به گفته خود شاعر:
 شاعر! آب به آسياب اضطراب جهان / نريز / زمين تنها با ترانه تو / آرام مي شود. صفحه 25
 واژگاني مانند: آب، آفتاب، باران، بهار، دريا، آسمان، رنگين کمان، لبخند، هلهله، مادر و البته درخت باعث شدند تا جهان بيني شاعر در وجهي روشن ارائه شود. اگر چه رگه هايي از ترس هم حضور دارد.
 اسکناس هاي سبز / در جيب ام / خوابيده اند / مي روم / براي روزهاي بي پولي بستني بخرم. صفحه 25
 و در ادامه غم و اندوه نيز در وجه عاطفي خود حضور دارند اگر چه همان طور که در بالااشاره شد حضورشان کمرنگ است.
 مادر / اين پياز کوچک / بهانه خوبي ست / براي درد هاي بزرگ. صفحه 22
 
 ترس و بدبيني
 شاعر مجموعه «دنيا فقط به ديدن تو مي ارزيد» به طبيعت نگاه ويژه اي دارد. کيوان ملکي سوادکوهي برآمده از دل جنگل و طبيعت مازندران است و در پيوندي محکم با طبيعت به سرايش مي پردازد. او همچنان که عناصر طبيعت را بن مايه اشعارش قرار مي دهد به گونه اي مدافع طبيعت هم هست. اين ويژگي را در آثاري که با محوريت عاطفه بر ترس هست مي توان ديد.
 اين آسفالت ها جز سياه نمايي / کاري ندارند. صفحه 30
 او نه تنها خوشبين به طبيعت است بلکه به صراحت بدبيني اش را نسبت به عناصر صنعتي و نشانه هاي زندگي مدرن اعلام مي کند.
 برو... / اين همه تلاش / تا خلبان بمب افکني باشي! / مي روم / پارکبان خيابان را بوسه باران کنم / هر پروازي / ماندني نيست. صفحه 31
 در مثال آخر به روشني مي توان دريافت که تلاش انسان معاصر براي به کارگيري صنعت و نشانه هاي عصر مدرن را شاعر موفق نمي داند، زيرا بمب افکن غايت اش قتل عام است، اما شاعر ترجيح مي دهد به بوسه پناه ببرد که اين موضوع را با به کار بردن کلمه باران که نشانه اي روشن از طبيعت است منتقل مي کند.
 
 موتيف ها
 حضور پررنگ عناصر طبيعت در اشعار ملکي گاهي از سطح نشانه عبور کرده و به جايگاه موتيف و در اندک موارد سمبل دست مي يابند.
 عناصر و موتيف هاي حاضر در اشعار اگر به عنوان دالي است که بر مدلول ثابت اشاره مي کند که در اين صورت نشانه خواهد بود و در برخي موارد دال ها علاوه بر مدلول ثابت به مدلول هاي ديگري نيز اشاره مي کند که در اين صورت سمبل خواهد بود. در ادامه از دو عنصر نمونه هايي ارائه مي شود.
 دريا:
 نمونه اول: افسانه يک رود / جز دريا نيست. صفحه 76
 نمونه اي ديگر: صبح است / دست در دست حوصله ام / با دريا / با کوه / با خيابان قاطي مي شوم. صفحه 37
 در نمونه

اول دريا دالي است که فقط بر مدلول عيني و ثابت خود اشاره دارد و از جايگاه نشانه عبور نمي کند. در نمونه دوم دريا دالي است که علاوه بر مدلول ثابت به دوست يا فردي نيز اشاره دارد و از سطح نشانه عبور مي کند.
 آسمان: نمونه اول: در روز هاي جوانه زدن / از آسمان جاي باران / رگبار ببارد. صفحه 63
 نمونه اي ديگر: تو آبي / من آسمان / آفتاب مان يکي / راه مان دو تا. صفحه 58
 جام جم*

مجتبا یاوری

من به اضافه چند می شوم شعر
می شوم بهار
مثل دویدن اسب در دشت
یا افتادن عکس تو
در فنجان چای من
بگذار نگرانی ام راکبوتری بفهمد
که بامنقارش
گندم را برای تو می آورد

مجتبا یاوری

علی یوسفیان

از تو

دو فرقی که دارم، سرم

 درد می‌کند

یکی فرقی که با خودت دارم را.

اینکه از دیروزِ دیدنت خودم نیستم،..... توام

 و تو اما، تا همیشه خودت هستی؛

 چیزی که از جوش ریز دستِ چپ‌ات داد می‌زند

و دیگر

فرقی که با دیگرانِ تو ندارم،

 و تو که همه‌ات با همگانی فرق است

واهمه‌ی این افتراق را

 می‌شود

 روی ناخن جویده حرص خورد یا

 از خنده‌های تو درخواست کرد

ظلم گاهی کوچک است

اما عشق فرق دارد

وقتی که ظلم می‌شود،

 دیدنت در دیروز.....

 

علی یوسفیان

ریحانه هاشمی

چقدخوبه دلت تنگ خودت نیست
تواونجورکه دلت میخوادهستی
خداروتو دلت داری همیشه
که قدآسمون آزاد هستی

دلم چیزی شبیه عشق می خواست
همونی که دلم میخواس بودی
همیشه مات دنیای توبودم
توانقد ساده ای که خاص بودی

تو شادی هاتو میپاشی تو خونه
که خونه روی ابرا راه می ره
فقط این کوچه شاید توی این شهر
به استقبال نورماه می ره

همین امشب که تودستای باده
بلندی های موهای سیاهت
همین امشب که می خندی به مهتاب
نمیدونی چقدماهه نگاهت

منو میگیری ازدستای دنیا
بالبخندت ٬ بااون چشمای بی تاب
دوتا چای ویه قندون حرف شیرین
دوتا بالش پرازبوسه ٬ پرازخواب

آزاد
ریحانه هاشمی

بهمن_فاطمی

زیر باران
قدم زدیم
عاشق شدیم
رقصیدیم

کمی آنسوتر
دیگران
آفتاب گرفته بودند


بهمن_فاطمی

فرسا خانجانی

کفش هایی که پشت در خانه ات دراز کشیده اند
پاسبانهای خوبی نیستند
شبی که با سینی چای بالای سرم ایستادی
از گوشه ی لب پریده ی نعلبکی
لبخند داغ تو را سر کشیدم
تو سوی چشمهایت را کم کردی
واتاق در تاریکی فرو رفت
من تا صبح روی پله های آن خانه ایستادم
آنقدر که پاهایم در گیوه ی گلدار شکوفه داد
درست مثل روزهایی که
سرت را مثل گل سرخ گذاشتی لای کتاب
وسالها بعد صورت خشکیده ات افتاد!

فرسا خانجانی

سید کمال نصر

ماه روی رخت خواب _ تو،
افتاده بود _ کوچه،
زیر پای در
_ در باز شو،
ماه بگذار بیاید بیرون ماهم
#
مرا شاهدی چون تو بایدی،
که دست بیاویزد_
به گردنم.
کف دستم را ردی میکنم _ جای کفشهایم، و تو می توانی :
_ فرض میکنم پرنده ای جای بالش روی کوچه افتاده.
_ اصلا میتوانی فرضیه ی کله پاشدنم را،
که روی کف دستم راه می آیم_
در لوله های آزمایش ببندی.
#
از هم اکنون حادثه ای می افتم
از هم اکنون حادثه ای که حادثه
فاجعه از هم اکنونی سر به راه انداخت که تو از کنارم نیستی وکسی برایم دست_
تکان نمیداد تو را
#
توی پرانتز:
پدر دستش به دهان مادر میرسید و مادر می رسید و هی پخته تر میشد،
آنقدر که برای چیدنش باید آرامتر دست میبردی پدر.
روی جناق سینه ی مادر دو شیر میجوشید،
شیری نر_ شیری ماده
شیری خط،
شیری، شیر توی شیر شد این شعر.
پدر هر وقت سکه می انداخت، خطی روی پیشانی مادر_ پیرتر می افتاد از سکه.
ما هم خط اش را نمیخواندیم و شیر مادر را میخوردیم.
پدر خط اش آنقدر خوب نبود_ که خیلی،
از خط های این شعر شیر تو شیر زودتر،
از سکه افتاد.
و البته روی سکه همیشه شیر میجوشید.
#
و من چون این احوال بدیدم،
به سیاق کودکی های پدرجدم_
گریه بانگ زدم:
 انالشیرم را میخواهم_
انت خط میدهی.
و چون وقعی به گریه بانگهایم نمیگذاشتند، خودم را از دار و ندارم آویزان کردند،
سنگ زدند
سنگ
سنگ زدند
مادر زنی بود _
سخت کودک آور
و چون این احوال بشنید،
جزعی نکرد، تنها خود را روی رخت خواب به انتظار سکه ای دیگر انداخت_
سکه ای با تنی چون سیم سپید،
و از رخت خواب آنشب ماه میجوشید.
مادر قرارهای مداری با پدر میچرخید
وکوچه جز جای بال شیطانک، پرنده ی کوچک، مثل همیشه خالی تر از آن روز بود.
توی پرانتز:
فرشتگان خدا در انجام امر الهی به دنبال طنابی به حرکت در آمدند که،_
پدر و مادر در جستجوی بستری برای تقسیم گناه خود.
پدر سکه ای و از پهلوی چپش تکه ای افتاد روی کنار زمین.
و قرارهای مداری است که با پدر می‌چرخد،
قرارهایی که من در این متن تعیین کرده ام.
#
بین ما قراری نبود، اما قرارمان هم این نبود
و من برعکس تو به سیاق پدرجدم میخندم_
توی پرانتز پدر این را می گفت:
ماهم افتاده بود روی رخت خواب، در باز شو
ماه! بگذار بیاید بیرون ماهم،
مرا شاهدی چون تو بایدی_
بایدی شاهدی مثل تو بایدی_ مثل تو چون تو شاهدی بایدی
همچو تو شاهدی، مثل تو چون تو شاهدی بایدی، همچو تو شاهدی
#
توی پرانتز:
با نوک خودکارت بند من نشو، پدری که از اواسط این متن میرقصد،_ در آمده ام.
هنوز توی کوچه رد رقصیدن پدر را،
روی دست میروم.
در هستی لحظه هایی هست که هیچ کس توی کوچه نیست، جز جای بال شیطانک پرنده ی کوچک.
#
توی پرانتز:
سعی کرده ام در این متن،
چشمان معشوقه ام را به سبک شاعران خراسانی سرمه کشیده باشم،
و همینطور که چشمان معشوقه ام را _
به سبک شاعران خراسانی_
سلطان غزنوی نشسته باشد، کنار جوی و طرف گلزار.
و شاعر قصیده ای دیگر را چیده باشد دسته گلی به آب دهد:
_ نشسته ای کنار من، و روی سرمان قند را توی دلم آب آورده است تورا.
_ دوشیزه ی به سبک خراسانی!؟
_ رفته است تا چیده باشدش سلطان غزنوی به دست شاعر_ یک،
_ دوشیزه ی به سبک خراسانی،
_ رفته است تا دو...
_ دوشیزه ی به سبک خراسانی،_ سه تا نشود بازی نمیکند، سلطان با تو شاعر با کلمه،
در رخت خوابی که از آن ماه میجوشد
#

پدر هیشه توی پرانتز حرف میزد_ میرقصید_ میخندید،
و ادبش آنقدر مآب بود،
که به اندازه تمام ویرگول ها مکث میکرد ،
و پشت تمام سوال ها خم میشد و نقطه ای زیر پایش می‌گذاشت.
پدر هیچ وقت صف را به هم نمیزد و به نوبت_
فعل را با فاعل اشتباه نمیکرد مفعول را.
و هر وقت نقطه ای پیش پایش سبز میشد سریع سر میخورد سر سطر.
تنها من گاهی_
در این متن، پدرم را در آورده ام
بیرون پرانتز_ روی دست می آید که یعنی:
مرا شاهدی چون تو بایدی.

پدر یعنی هایش را،
و به عبارت دیگرهایش را...، بیرون پرانتز میکشید_
و همیشه حرف اصلیش را توی پرانتز میزد_
جیغ _ داد،
و این خیلی به چاک قبای سلسله ی سلاطین دوخته است.
#
بیرون پرانتز:
در زبان فارسی، همیشه چند نقطه و به عبارت غیره هست، که پدر یعنی هایش را غورت دهد.
تو یعنی بودی_
و همیشه چند سانتی متر بالاتر از کلمات،به ذهن پدر خطور میکشیدی.
و پدر دستش نمیرسید که بگیرد عنان تو.
پدر یعنی ی چیزهای زیادی را_
و حتی میدانست ،
 یعنی چه؟

پدر در آمده ام را،
سر همین خط_
به پرانتز میکشم و سر خط:
_ مرا شاهدی چون توی بایدی_ بیرون پرانتز_
پدر میشوم.
#
کز داده ام پشت دیواری که به در پا نمیدهد.
دانه دانه اگر آجرهای این دیوار بریزد روی سرم،_
حروفش پاک میشود از ذهنم دیوار_
و آنوقت هیچ دیواری به اندازه دیوار من نیست به اندازه ی دیوار من.
این خانه سقف ندارد و ماه روی رخت خواب من می افتد_ کوچه زیر پای در.

بلند میشوم و تمام هیبتم از سقف قد میدهد.
با نوک خودکارم،

جیغ و داد پدر را از چند خط قبل،
روی این خط میکشم_
جیغ _ داد
سکوت در حنجره ام منفجر میشود_
حرکت جوهری جیغ،
و حروف بی که به هم وصل باشند،
از مجاری خودکار بیخود،
کار افتاده اند.
کلمات _ کلمات جر خورده
کلمات_ کلمات قاتی پاتی
قاتی،پاتی،کلماتی_
جادو_ جادو،جن زده است در صفحه،
فوت کنید_ داغ است...
#

پدر یعنی هایش خیلی یعنی_ ، یعنی خیلی بود.
و همیشه آنها را لای زرورق می‌گذاشت توی قاب عینکش.
پدر همیشه با یعنی هایش میدید و گاهی با بلند ترین انگشت،
یعنی هایش را از نوک بینی بالا میکشید.
و آنقدر یعنی هایش خیلی_
که کلمات کوچک،
و به عینکش نمی آمدند.
#
نامت را سر سکه نوشته ام
روی خط_
سکه ای با تنی چون سیم سپید
لای هفت پارچه
در صندوق سینه ی مادر
و البته روی سکه همیشه شیر میجوشد.
نامت نوک زبان من است
و حرف حرف
کلمه کلمه
زبانم آتش میگیرد.

سید کمال نصر

تیرداد نصری

پدران٫دوستش ندارند
ومادران در آينه حسرت را شانه می زنند
من نيز٫يک بار٫آنجا٫بوده ام
 
 
 
۲
 
 
تخيل فرهيخته را با غياب فرزندان ربوده شده سر آشتی نيست
خيره بر بستر تهی وسعت می گيرد و تمامی بسترهای تهی را در خويش می کشاند
پيش می رود و بر بستر تهی دست می کشد
پيشتر می رود و در تارو پودهاش
به هم آميختگی محزون رويا و رويابين را می نگرد.
هر دو غايبند _ اينجا که جهان جايگاه حضور است
 
 
 
۳
 
 
آيا کسی می تواند بگويد آن صدا را نشنيده است؟
آن صدای نازک و خشک ٫شبيه به سرب
هنگام که پاورچين پاورچين از پله ها بالا می امد و
هنگام که کليدی در قفل چرخاند و
هنگام که به بستر نزديک شد؟
و آيا کسی می تواند بگويد ما سزاوار سرزنشيم؟
به خاطر غفلتمان
 مرعوب شدن٫پذيرا شدنمان؟
بدون اينکه باور شود اتفاقی در شرف وقوع است؟
وآيا اکنون کسی می تواند بگويد چه می شد انجام داد بجز بهت
در تماشای آمد و رفت آن گامها بر زير انداز اتاق و
 درون پنجره شيشه و
 به آن سوی پنجره؟
آنجا که بخار جادو درون شب دور می شود
و ميراث جهان را
 در شادخواری تباهی و ظلمت
 فديه می برد؟
و اگر کسی بگويد:من٫وظيفه ام را انجام داده ام؟
ويا:من٫هيچگاه غفلتی نکرده ام؟
 
 
 
۴
 
 
اين شهر بد گمانی هايم را به يادم می آورد.
می خواهم بگويم : پنجره های يخ بسته
می خواهم بگويم : هوش از کار افتاده آتش را به يادم می آورد.
 
....زمستان بود و نور گرم و مات ريخته بر پياده روها
انعکاس می يافت بر هاله کبود عبور ابليس و
می تافت روی رويای عابران.
به نرمی و لغزندگی رد می شد
عابران او را می ديدند و از ياد می بردند
ملايمت برف نشان می داد که قرار است ببارد
ببارد و شهر پنهان شود در ردای خاموش برف.
من اين ردا را کنار زده بودم
تن عريانش را در دست هام گرفته بودم
با شامه ام عطر خوفناکش را تشخيص داده بودم من
 و لرزيدم
 
هوش آتش عظيم در کار نيست.
فقط شعله های اين قربانگاه
در اين فراز
از اينجاکه
گاه گاه در انتظار نوبتمان _ من٫خواهران و برادرانم به شهر می نگريم.

تیرداد نصری
 

(عبدالرضا مولوی)

ای کاش
به جای تو
حافظه ام را
از دست داده بودم…!
(عبدالرضا مولوی)

قادر متاجی

حالا نگاه کن که چه تنها شدی پدر!

چیزی نگفته ام که !؟ چرا پا شدی پدر؟

بنشین ! هنوز زخم خودت را نگفته ای

حرفی بزن ! شبیه معما شدی پدر!

حسی مرا به دورترین نقطه می برد

آن لحظه ای که پلک زدم تا شدی « پدر»

یادش بخیر ! کودکی ام دوستانه بود

حتا شبی که پیر ترین ها شدی پدر!

آنوقت ها به غصه ی من خنده میزدی

حالا درون گریه ی من جا شدی پدر!"

- انگار چشمهای دلت باز شد و تو

رفتی عقب و محو تماشا شدی...- پدر

اما هنوز پشت به من ایستاده بود

:"چیزی نگفته ام که !؟ چرا پا شدی پدر؟"

 

قادر متاجی

ساناز مهرگان

به من که می رسی
در پیچ و تابم تاب می خوری
درست شبیه مریمی شده ام /
که هوسهای گندم را خوشه خوشه می خندد.
در گیرو دار این چشمها پلک میزنی /
روی گل گل دامنم عمود می افتی
آهای سرباز !
تفنگ به دوش روزهایم شده ای .
گرگ و میش هوا
بند پوتین هایت را محکم ببند. و
جبر نظام را
در چشم های معشوقه ات امتحان پس بده
بمان و گندم تعارفم کن
نمیدانی چقدرررر
به خشم شب های خیالی معتاد شده ام /
هر ساعتی ام که کوک کرده باشی
زیر این بار کمر خم می کنم
و تا صبح برپا زدنت در تمام تو وارونه می رقصم.
یک زود صبح
در همین گیرو دار بارانی چشمهای گیجم
که به پستوی
 پیکرم پناهشان دادم !
از مرز بی کسی عبورم بده /
تمام شهرت را در تو شنا کنم /
از پایه های تخت بالا بیایم و
به دیوانگی دستهایت برسم .

آهای سرباز !!!!!!
نطفه ی جان دار دوستت دارم ها را
در گلوگاه گرگینمان /
به نقاهت سقط راضی نشو
غیر از این هر چه کردی !
گلنگدنت را بکش ...
در فاصله ی دو انگشت /
به چشم های معشوقه ات نشانه برو
و روی دستهایت که کوهستانی از یخ است
به آغوش مرگ رهایم کن .

 ساناز مهرگان

حسام مختاری

می خندم
آرام
رها
چونان کبوتری که
راه
گم کرده است
من
آسمان
وسعت شیرین بی کسی...

حسام مختاری

جمال محرمی

من وجنگ دو برادر بودیم

یکی در جبهه های شرقی

یکی در جبهه های غربی

ما جهان را دو نیم کرده بودیم.

 جمال محرمی

علی محتشم

تا که با دیدن چشمت نشود دل ها مست
وان یکادی به دو ابروی تو باید گره بست

بس که دل برده ای از عابد و زاهد گویا
قبله ی فعلی اسلام به اقصی پیوست

مو پریشان مکن اینگونه، پریشان کردی
دل یک امت دیندار، خدایی هم هست

عاقبت سوی بهشت تو می آیم یک روز
با گل مجلسی و نامه ی اعمال به دست

تا بدانی که جفای تو مرا کشت ولی
بند پیوند میان من و یادت نگسست

علی محتشم

"مصطفی موزانی"

ای زن به تو لبخند زدن می آید
قد تو به هر چه پیرهن می آید
لطفا لب خود را به کسی قول نده
چون بوسه فقط به کار من می آید

"مصطفی موزانی"

یاسر متاجي

 هیچ وقت
آنقدر شاد نبودم
تا از شوخی باران با ناودان
بخندم
که جدی ترین کارها
همیشه خنده دار ترین آنهاست
و من
چقدر خنده نیامده در آستین دارم
و خرگوش های اشک
بی ملاحظه بیرون می پرند
در شوخی های زندگی ام
تو
جدی ترین شان هستی
ترکیبی از گریه های خنده دار
که مرگم را
به تاخیر نمی اندازی

یاسر متاجي

مهتا موسوی

پای در حیاط
و دست به نمکدان
شورش را در آورده
دلشوره های بی ملاحظه
خوابهای بی خواب
مرد میخواهد
بالش تنها و خیس زنی
که بختش زود بسته شد
درد را اقامه کرد
جماعت را
در انفرادی دو نفره
به سلام رساند
استخوان
آخرین ایستگاه
برای ترکیدن بود .
به زانو نشست
و روی کمر ایستاد
زنی در آستانه ی در
سی سالگی اش را
می دید
و با چهار گوشه ی اتاق
چهار پنجره
چهار عکس
خط های ویژه ی
اتوبوس را
در نگاه
چهار اعلامیه ی
روی پیشانی اش...

مهتا موسوی

زهره ميريوسفي

تو باشی
 شب های من
سپید می شود
 میان لبخند تو......

زهره ميريوسفي

حامد رمضانی

می کشد جسم درد را بر دوش
عابری که به گرده اش زين است
لنگ لنگان و خسته، رام و صبور
وزن اين بار اگرچه سنگين است

تف به اين روزهای پی در پی
که فقط زين به پشت و بار به دوش
عاقبت حاجتی نمی گيريم
از دعايی که لعن و نفرين است

شهر من، شهر ريسه و پرچم
کوچه هايش در انتظاری پوچ
نيمی از سال دسته های عزا
نيم ديگر به فکر تزئين است

خسته از دردهای بی درمان
همه در آرزوی تسکين اند
فيلسوفی که بود اهل بساط
گفت افيون توده ها اين است!

کشور مردهای وافوری
پهلوان های پير پيزوری
تختی اش تخته بند گورستان
لوطی اش زنده ياد فردين است

گفته بودی که زنده خواهد شد
گفته بودم که بر نخواهد خاست
گوش اين مرده های خواب آلود
پر از اوراد گنگ تلقين است

دل به گل های نوشکفته نبند
تيغ و رگ همنشين ديرين اند
در ده نوکران فرمانبر
باغ هم نام ديگرش "فين" است



شهروندی موجّه و آرام
صبح و شب، شب و صبح در پی کار
در من آتشفشان خاموشی ست
که نگهبان پمپ بنزين است

حامد رمضانی

میثم متاجی

ای رودخانه ی شکر
در مسیر آفتاب کوهستان
دست ات را کجا گم کرده ام
که اینچنین
 درخت ها در خیابان
پی تو می گردند.
ای نشسته در سایه ی سنگ ها
بگو چه می کنی
که صخره ها آوای مان را
بلد می شوند
آنچنان که از زبان من
نام تو را فریاد می زنند
و تو در غیابی لطیف
در خودت مهمان شده ای.
مرا با صخره ها در نینداز
عبور کن از سایه و به کوچه ها بزن
این فرهاد
هر چه ناخن داشت به صورت زندگی کشید
و خون چون شکوفه هایی سرخ
بر انگشتانش جوانه زده است.
آنچنان از سایه عبور کن
که ابرها در برابرت زانو بزنند
بگذار در احترام پرستیدنت
تنها نباشم .

میثم متاجی

محمدشمس  

حرف زیاده واسه گفتن ولی
ترجیحم اینه نقطه چین بزارم
عشق فقط همین و یادم داده
غیر خودم هیچکسی و ندارم


عشق فقط همین و یادم داده
به دنیا اومدم که از تو بگم
به دنیا اومدم که ترکم کنی
به دنیا اومدم که تنها بشم


کدوم صدا رو بعد تو میتونم
برای آروم شدنم گوش کنم
چقدر از آینده خیال ببافم
چطور گذشته رو فراموش کنم


هر جا که رفتم از تو گفتن برام
حرمت قلبمو نگه نداشتن
آبرو از کسی نبردم ولی
این اشکا آبرو واسم نزاشتن


سخته که جای موج موهای تو
موجای دریا رو نگا(ه)میکنم
ببخش اگه کنار دریا میام
با لهجه اسمت رو صدا میکنم


از منی که چشمات و لازم دارم
نگاهتو نگیر و کورم نکن
من زیر گور تنهایی زنده ام
با رفتنت زنده به گورم نکن


محمدشمس

رضاکولایی

ریشه دوانده است
درمن
سالهای جنون
میدانست
جنسم از خاک است
درختی شد
همچون بلوط
با شاخه هایی
که هریک
خود درختی هستند چند ساله
ومیخورند
تمام نوشیدنی هایی
که مینوشم

مقصر تونیستی
این من بودم
که تورا انتخاب کردم
با تمام متعلقات...
توهمان دخترک بازیگوشی بودی
که سرت به کار
بافتن موهای عروسکت
گرم بود
فرصت شانه کشیدن به موهایت را
ازدست داده بودی
توحتی مرا هم ندیده بودی
من بودم که نهال شیدایی ات را
درخودم کاشتم
ریشه کرد در من
سالهایی که
بیقرار توبودم
وتو نمی دانستی
مردم .....
مردم وقتی شوهرت
عمو صدایم میکرد
تو بزرگ شدی،،،!؟
یا من پیر شدم،،؟؟!!؟
چه حماقتی.....
عروسکت را ندیده بودم
عروسکی که
کنارت روی تخت دراز میکشید
براستی،،!
توهمان دختر کوچولویی،،،؟

کولایی

محمد کلارستاقی

رها کن موی خود را در مسیر باد ها امروز
تو عطر کل گل ها را ببر از یاد ها امروز

می افتد کل دانشگاه دنبال تو قبل از درس
و شاید از تو بنویسند شعر استاد ها امروز

فقط یکبار تعقیب دقیقت تا در خانه ست
تمام ارزوی کور مادرزاد ها امروز...

تو شیرینی به قدری که برایم قابل درک است
دچار ترس و وحشت بودن قناد ها امروز

تو با چشمان آهو وار می آیی به صحرا و...
به دام افتند شاید اکثر صیاد ها امروز

کنارت فصل ها و شعر ها گرمند , هستی تا
نباشد شاعری مانند "فرخزاد" ها امروز...

محمد کلارستاقی

پریسا کاوسی

اندوه بیست ساله ی یک زن،
جا شد درون آینه جیبی،
چشمان او دو اسب عرب که،
وحشیست با تمام نجیبی.

لبهای او تکیده و تلخند،
هرگز شبیه قند نبودند،
در خاطرش نمانده که از کی،
موهای او بلند نبودند.

از ساحل مقابل چشمش،
تا جنگلی که پشت سرش بود،
بارید، بی توجه و بی رحم،
به ازدحام دور و برش بود.

با یک نفس کشید درونش،
ابر سیاه روی سرش را،
تنها گذاشت رد دوتا کفش،
با ازدحام دور و برش را.

می برد ابر را برساند،
توی اتاق رو به غروبش،
می برد تا دوباره ببارد،
بر خاطرات خسته ی خوبش.

تا اینکه باد بوی کسی را،
آرام توی پیرهنش ریخت،
آتشفشان در فوران بود،
انگار برف روی تنش ریخت.

لرزید دست و آینه افتاد،
به خانه ابرها نرسیدند،
در تکه تکه های شکسته،
یک گله اسب شیهه کشیدند...

"پریسا کاوسی"

مهرانه کوچ

نگات رو به دریای چالوس بود/

دلت شمع خاموش فانوس بود/

دوراهی دستات تا دست من/

مردد تو رویا و کابوس بود/

یه احساس مبهم یه حال عجیب/

تو رو غرق دنیای افسرده کرد/

منو از تمام خودت دور کرد/

تمام منو سخت آزرده کرد/

 بکش شعله ی سوختن رو تنم/

من از مرگه از تو، حالم خوشه/

که خاکسترم دستشو پشت هم /

به دستای تو بی هوا میکشه/

بکش شعله از هرم چشمام نترس/

هوای نگام خیس و بارونیه/

به احساس این تب زده شک نکن/

علاقم همونه که میدونیه

 

 "مهرانه کوچ"

امیر کریمی

خاطره ساز کدام آینده شوم
وقتی آزاد راه و
 جاده ها
به مرگ ختم می شود
و مرگ، آغاز تَجَسُّد من است
 مرگ
بدوم ؟
می دوم ...
یک ... دو ...سه
هزار بار هم که بدوم
هیچ چیز فرقی نکرده است
تنها دلم برای دختری سوخته
که چوب به پاهای شکسته اش می زنی پدر!
پدر؟ !
خنده دار تر از این گرگ پیـرِپدر نما
کدام رستم سهراب کش شده است ؟
پدر
یعنی که من می کُشم تو خفه شو
بدوم؟
 می دوم
یک . دو . سه هزار بار هم که بدوم
هیچ چیز فرقی نکرده است
تنها رستم کمی پیر تر شده است، پدر
وتنها من کمی دختر شده ام ، آلوده
به دود و خیام ومرگ
و مرگ
 آغاز تجسد من است . مرگ
بزرگترین پاداش پروردگار است
که از من فرار می کند پدر !

از پدر تنها همین خنجر در بدنم مانده است
واز مادر ...
مادر ؟!
سودابه ترینِ شهر من است .
مار خوش خط وخالی که مادرم شده است
ومادر .
یعنی که شیرم را حلالت نمی کنم
حرام است
بدوم ؟
می دوم ..
یک ... دو... سه
هزار بار هم که بدوم
هیچ چیز فرقی نکرده است
تنها این منم که از بی کسی
دلم برای مارها تنگ شده است
و مار ... مار ... زهری که آرامش من است
مرگ است
ومرگ آغاز تجسد من است
در کالبد سیاوش .
سیاوش شده ام
باور کنید !!!
این زندگی آتش من است
که هر روز از آن می گذرم
می سوزم و آتش نمی گیرم
نمی گیردم این آتش
تنها به نوک سیگارهای پی در پی ام می گیرد
 ومی سوزم همراه او
بدوم ؟
 نمی دوم .
هیچ چیز فرقی نکرده است
تنها دود این آتش به جان
خودم می رود
ومن که دود شدم
 دور خودم می گردم
تنها دلم برای دختری سوخته
که صورتش، پنج تن آل ابا شده است
صورتش .
 جگر سهراب
تشت طلا .
 خنده های سودابه
و من؟!
 که آخر شاه نامه ام
هیچ وقت خوش نبوده است
خاطره ساز کدام آینده شوم
مرگ بزرگ راه بزرگیست
باور کنید
 
امیر کریمی

جلیل قیصری

"بیوگرافی"

کی سر بودم
عرب ها قیصرم کردند
این شکل اول تجاوز بود

توی خودم بودم
که فرمانی در سرم پیچید
قیصر کجایی برادرت را کشتند
این شکل دومش

آمدم
صحبت ناموس بود و برادر
کشتم و کشتم
کیمیایی شدم با چاقوی ضامن دار

آخر فیلم
گرفتند مرا بردند
اشک مردم تماشایی بود

تا شکل سوم مردن
نشستم و هی کلمه بافتم
شاعر شدم
در نقش اول گمنامی.

جلیل قیصری

کیوان قنبری

چرا چرا که اگر عصرِ مصرف نبود
روباه از دُمش هیجان می ‏بُرد
 و پرندگانِ کوچه و علف از یک آواز
 گلو و چینه را
 هزار باره عوضی می ‏زدند
قرار می‏ شد ما
 بهترین ها را به خانه بیاوریم
وقتی که موهای مان را
 شانه در آینه می ‏کردیم
و نه به نقره شکی بود
و نه در بازگشتِ هیستریک از رعشه های قلبی
 گوشه ی رنگ ها
 به آن خطوطِ وحشیِ تاریک
 بر می ‏خوردند
 چراغ را بزن
 تو زیباتری فردا
 و حنجره ی پسرانت خونی نیست
 وقتی از آن سؤالِ همیشگی
 نمی ‏ترسی


کیوان قنبری

ابوالفضل عباس زاده

بگذار همیشه
پشت ویترین سیاه بماند
چشم هایت
شعر بدون شرح من!

ابوالفضل عباس زاده- از کتاب«وقتی دلم گرفت تو را ضجه می زنم»